![]() |
![]() |
|
| دوست بدار شاید که فردایی نباشد |
|
. . . آنوقت بود كه سرو كله ی روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام. شازده كوچولو برگشت اما كسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام. صدا گفت: من اینجام ، زیر درخت سیب . . . شازده كوچولو گفت: كی هستی تو ؟ عجب خوشگلی ! روباه گفت: یك روباهم من. شازده كوچولو گفت: بیا با من بازی كن. نمی دانی چقدر دلم گرفته . . . روباه گفت: نمی توانم باهات بازی كنم. هنوز اهلیم نكرده اند آخر. شازده كوچولو آهی كشید و گفت: معذرت می خواهم. اما فكری كرد و پرسید : اهلی كردن یعنی چه ؟ روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی ؟ شازده كوچولو گفت: پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی كردن یعنی چه ؟ روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار می كنند. اینش اسباب دلخوری است ! اما مرغ و ماكیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی ؟ شازده كوچولو گفت: نه ، پی دوست می گردم. اهلی كردن یعنی چه ؟ روباه گفت: چیزی است كه پاك فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه كردن است. شازده کوچولو پرسید : ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یك پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یك روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی كردی هردوتامون به هم احتیاج پیدا می كنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی و من برای تو. شازده كوچولو گفت: كم كم دارد دستگیرم می شود. یك گلی هست كه گمانم مرا اهلی كرده باشد. روباه گفت: بعید نیست. رو این كره ی زمین هزار جور چیز می شود دید. شازده كوچولو گفت: اوه، نه ! آن روی كره ی زمین نیست. روباه كه انگار حسابی حیرت كرده بود گفت: رو یك سیاره ی دیگر است؟ - آره - تو آن سیاره شکارچی هست؟ - نه - محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟ - نه روباه آهی كشید و گفت: همیشه ی خدا یك پای بساط لنگ است ! اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یكنواختی دارم. من مرغها را شكار می كنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یك خرده خلقم را تنگ می كند. اما اگر تو منو اهلی كنی انگار كه زندگیم را چراغان كرده باشی. آن وقت صدای پائی را می شناسم كه با هر صدای پای دیگری فرق میكند، صدای پای دیگران مرا وادار میكند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میكشد بیرون. تازه ، نگاه كن آنجا آن گندمزار را میبینی ؟ برای من كه نانبخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم كردی محشر میشود ! گندم كه طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم كه تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت . . . روباه خاموش شد و مدت درازی شازده كوچولو را نگاه كرد. آنوقت گفت: اگر دلت میخواهد منو اهلی كن! شازده كوچولو جواب داد: - دلم كه میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا كنم و از كلی چیزها سر در آرم. روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی كه اهلی میكند میتواند سر درآرد. انسانها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همینجور حاضر و آماده از دكانها میخرند. اما چون دكانی نیست كه دوست معامله كند آدمها ماندهاند بیدوست . . . تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی كن! شازده كوچولو پرسید: راهش چیست؟ روباه جواب داد : باید خیلی خیلی حوصله كنی. اولش یك خرده دورتر از من ، میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میكنم و تو لام تا كام هیچ نمیگویی، چون همهی سوء تفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یك خرده نزدیكتر بنشینی. فردای آن روز دوباره شازده كوچولو آمد. روباه گفت: كاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. مثلاٌ اگر سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میكنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا میكند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختی را میفهمم ! اما اگر تو وقت و بیوقت بیایی من از كجا باید بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده كنم؟ . . . هرچیزی برای خودش قاعدهای دارد. شازده كوچولو گفت: قاعده یعنی چه؟ روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است كه پاك از خاطرهها رفته. این همان چیزی است كه باعث میشود فلان روز با باقی روزها فرق كند. مثلاٌ شكارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است كه پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَره كشان من است; برای خودم گردش كنان میروم تا دم مُوستان. حالا اگر شكارچیها وقت و بیوقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شازده كوچولو روباه را اهلی كرد. لحظهی جدایی كه نزدیك شد روباه گفت: آخ ! نمیتوانم جلو اشكم را بگیرم. شازده كوچولو گفت: تقصیر خودت است. من كه بدت را نمیخواستم ، خودت خواستی اهلیت كنم. روباه گفت: همینطور است. شازده كوچولو گفت: آخر اشكت دارد سرازیر میشود! روباه گفت: همینطور است. شازده کوچولو گفت: پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته. روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: برو یك بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی كه گلِ خودت تو عالم تك است. برگشتنی با هم وداع میكنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم. شازده كوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوزهیچی نیستید. نه كسی شما را اهلی كرده ، نه شما كسی را. درست همانجوری هستید كه روباه من بود : روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم كردم و حالا تو همهی عالم تك است. گلها حسابی از رو رفتند. شازده كوچولو دوباره درآمد كه : خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون اوست كه آبش دادهام ، چون فقط اوست كه زیر حبابش گذاشتهام ، چون فقط اوست كه حشراتش را كشتهام (جز دو سهتایی كه میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست كه پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتی گاهی بُغ كردن و هیچ نگفتنهاش نشستهام، چون كه او گلِ من است. شازده کوچولو برگشت پیش روباه و گفت: خدانگهدار! روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی كه گفتم خیلی ساده است; جز با دل هیچی را چنان كه باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمیبیند. شازده كوچولو برای آن كه یادش بماند تكرار كرد: نهاد و گوهر را چشم سَر نمیبیند. روباه ادامه داد : ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای. شازده كوچولو برای آن كه یادش بماند تكرار كرد: به قدر عمری است به پاش صرف كردهام. روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش كردهاند اما تو نباید فراموشش كنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی كه اهلی كردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی . . . شازده كوچولو برای آن كه یادش بماند تكرار كرد: من مسئول گلمَم . . . تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن بی یاد دوست عقده دل وا نمی شود . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 0:52 توسط رهگذر |
|
|
اگر تو نبودی . . . کدام واژه مرا تا عروج ما می برد ؟ نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست ؟ اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد ؟ اگر تو نبودی فضای خاطرم عطر یاد که را داشت ؟ اگر تو نبودی به شوق که آغاز می توانستم ؟ به کوی که پرواز می توانستم ؟ کدام شرم نجیبانه آتشم می زد ؟ کدام بغض غریبانه گریه سر می داد ؟ تو را به جان سپیده ، تو را به سوسن و شبنم ... تو را به ساقه گندم ، تو را به سوره مریم ... تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا ... تو را به بارش باران ... تو را به آبی دریا ... تو را به پاکی کوثر، تو را به عمر شبنم بی تاب ... تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب ... تو را به جان شقایق ، تو را به لاله تب دار ... تو را به گرمی آتش ، تو را به لحظه دیدار ... تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند ...
بمان بهانه بودن بمان دلیل سرودن بمان امید شکفتن که گر تو بمانی دوباره خواهم خواند برای باور فردا . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:30 توسط رهگذر |
|
|
خداوند بی نهایت است و لا مكان و بی زمان اما به قدر فهم تو كوچك می شود و به قدر نیاز تو فرود میآید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو كارگشا می شود . . . یتیمان را پدر می شود و مادر
بشوییم قلب هایمان را از هر احساس ناروا و مغزهایمان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایمان را از هر گفتار ناپاك و دست هایمان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزیم از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نامردمی ها . . . چنین كنیم تا ببینیم خداوند چگونه بر سر سفره ما با كاسه ای خوراك و تكه ای نان می نشیند در دكان ما كفه های ترازویمان را میزان میكند و در كوچه های خلوت شب با ما آواز می خواند . . . مگر از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟ با تلخیص (ملاصدرا) به کوچکی گناه نگاه نکن بلکه ببین چه کسی را نافرمانی کرده ای محمٌد بهانه آفرینش (ص) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:53 توسط رهگذر |
|
|
مه من ! قسم به چشمت به دو چشم دلربایت به تبسمت ، به قهرت ، به نوازشت ، به نازت به تکلمت ، به شرمت ، به شکنجه ات ، به سوزت به نکوهشت ، به خشمت ، به نگاه فتنه سازت مه من ! به حرمت غم ، که تو داده ای به یادم به صلابت وفایی که تو کرده ای نثارم به سرود آرزویی که تو خوانده ای به گوشم به سکوت شامگاهی که تویی در انتظارم مه من ! قسم به نغمه ، به غزل ، به شعر سعدی به ترانه های حافظ ، که دهد نشاط و مستی به صفای می فروشان ، به کرشمه های ساقی به شراب تلخ جلفا که درد نقاب هستی مه من ! قسم به ژاله ، به سحر ، به صبح فردا به غروب یک ستاره ، به طلوع مهررخشان به طراوت شکوفه ، به نسیم نو بهاران به بنفشه های صحرا ، به نوای شوق باران مه من! قسم به بوسه ، به زمان کام لبها به حریر سرخ لاله ، به مزارع زرافشان به امید دردمندان ، به سرود گرم یاران به ستیز موج دریا ، به نهیب خشم طوفان من اگر همه امیدم ، همه شورم و نویدم همه سوزم و شکیبم ، همه ننگم و گناهم همه جا تو را بنامم ، همه جا تو را بخوانم همه جا تو را بجویم ، همه جا تو را بخواهم . . . آرام جانم دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد ، باشد . . .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:20 توسط رهگذر |
|
|
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید صفای گمشده آیا بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟ اگر زمانه به این گونه – پیشرفت این ست مرا به رجعت تا غار – مسکن اجداد مدد کنید ، که امدادتان گرامی باد همیشه دلهره با من ، همیشه بیمی هست . . . که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد همیشه می گفتم : چقدر مردن خوب ست ، چقدر مردن – در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب ست – خوب ست . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:20 توسط رهگذر |
|
|
گویند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد . . .
زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود با بنفشه ها نشسته ام سالهای سال صیحهای زود در کنار چشمه سحر سر نهاده روی شانه های یکدگر گیسوان خیس شان به دست باد چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم می ترواد از سکوت دلپذیرشان بهترین ترانه بهترین سرود مخمل نگاه این بنفشه ها می برد مرا سبک تر از نسیم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود با همان سکوت شرمگین با همان ترانه ها و عطرها بهترین هر چه بود و هست بهترین هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهار ها رسیده ام ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من لحظه های هستی من از تو پر شده ست آه در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضای خانه کوچه راه در هوا زمین درخت سبزه آب در خطوط درهم کتاب در دیار نیلگون خواب ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ای نوازش تو بهترین امید زیستن در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهای زرد و نیلی و بنفش عطرهای سبز و آبی و کبود نغمه های ناشنیده ساز می کنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها روی مخمل لطیف گونه هات غنچه های رنگ رنگ ناز برگهای تازه تازه باز می کنند بهتر از تمام رنگ ها و رازها خوب خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است من ترا به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم بهترین بهترین من
اینم سهم هر کدوم از شما دوستای خوبم از کیک خوشمزه تولدش . . .
نازنین مهربانم روز میلادت مبارک . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 21:20 توسط رهگذر |
|
|
و من هنوز خسته ام ... ببين مرا اميد من که غمگینانه و غريب در اين غروب بی فروغ به انتها رسيده ام به انتهای بی کسی به انتهای خستگی و روبروی من شبی است که انتظار می کشد طلوع يک ستاره عبور يک شراره را و انتظار می کشد و من هنوز خسته ام و خواب هم نديده ام و شعر هم نگفته ام و دستهای من تهی است تهی ز عطر مهر تو تهی ز خواب شعر تو که وزن شعر های من عطوفت تو بود و بس ! و من تو را نديده ام و تو ز من بريده ای و اين تمام قصه است و من هنوز خسته ام . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 2:41 توسط رهگذر |
|
|
سکوت نه از بی صداییست نفس هست و حرف هم نا گفته ها و گفته شده ها ، شنیده ها و نشنیده ها سکوت از نبودن بغض نیست از بی دردی نیست ، سکوت از عادت نیست از روزمرگی و فراموش شدگی ، از خواب و رخوت و بی حوصلگی از دلتنگی . . . سکوت از فریاد هایی در گلو مانده است و نعره هایی که هیچ وقت شنیده نشد همه چیز هست و گوشی نیست برای شنیدن جز سکوتی که گاه و بیگاه همدم فریاد هایی است که بی خبر و نا خواسته از روزهای دور می آید از دلتنگی هایی که فراموش شده . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:49 توسط رهگذر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| مرا اندکی دوست بدار اما طولانی |
|
من
دلم می خواهد... خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهارمی نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که دگر نپرسد سهراب خانهء دوست کجاست؟ |
| ماهنامه |
|
دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| خانه دوست |
|
مجبور شادی وروجک ماه بركه لذت عشق آسمان آبی حرفهای الکی انشای بی پایان حرفهای پرتغالی نسیم خیس کولی دل نوشته های من حرف های تنهایی من باز من دیوانه ام ... مستم |
|
RSS
|